تبليغاتX
بسم رب شهدا و الصديقين*** بازديدکنندگان و کاربران محترم به وب سايت شهيد گمنام خوش امديد***سال توليد ملي حمايت از کار و سرمايه ي ايراني مبارک باد.***براي ارتباط با روابط عمومي وب سايت شهيد گمنام مي توانيد با شماره 09365701591*** کاربران محترم براي ارتباط با مديريت وب سايت شهيد گمنام مي توانيد به گزينه تماس با مديريت مراجعه کنيد .
منوي اصلي
موضوعات
برچسب‌ها
لينک حاميان
آرشيو سايت
آمار و اطلاعات
» قدرت گرفته از : صوت ولايت
درباره وب : بسم رب شهدا وصدیقین

چه جنگ باشد چه نباشد راه من و تو از کربلا می گذرد.(شهید مرتضی آوینی)

(شماره پیامک شهدا )برای ارسال پیام شهدا به گوشی موبایل خود عدد 1 را به شماره 2000471 ارسال کنید .

برای ارتباط با روابط عمومی وب سایت شهید گمنام با شماره09365701591 تماس بگیرید.

شادی روح امام و شهدای انقلاب اسلامی صلوات

کلیپ تصویری زیبا از حضور شهدا در شهرها با مداحی حاج عبدالرضا هلالی

کلیپ سخنرانی در مورد معجزه عطر از استخوان های شهیدی که به دست دانشجوی اتفاق افتاد

کلیپ لحظات شهادت بسیجی دوران جبهه (ما در حق شهدا چه کرده ایم)

دریافت فایل:تصویری/flv   حجم فایل:۱۶.۸۴۷/کیلوبایت

دانلود فایل تصویری

شادی روح حضرت امام و شهدا صلوات

 


برچسب‌ها: کلیپ شهدا_کلیپ معجزه عطر شهید, کلیپ لحظات شهادت

بچه ها کسل بودند و بی حوصله. حاجی سر در گوش یکی برده بود و زیر چشمی بقیه را می پایید.

انگار شیطنتش گل کرده بود.

به یاد شهید حاج همت

عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش.

بچه ها دویدند دور آن ها.حاجی عراقی را سپرد به بچه ها و خودش رفت کنار.

آنها هم انگار دلشان می خواست عقده هاشان را سر یک نفر خالی کنند، ریختند سر عراقی و شروع کردند به مشت و لگد زدن به او.

حاجی هم هیچی نمی گفت.

فقط نگاه می کرد. یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت کنار سر عراقی.

عراقی رنگش پرید و زبان باز کرد که:" بابا، نکشید! من از خودتونم."

و شروع کرد تند تند، لباس هایی را که کش رفته بود کندن و غر زدن که: " حاجی جون، تو هم با این نقشه هات. نزدیک بود ما رو به کشتن بدی. حالا شبیه عراقی هاییم دلیل نمی شه که..."

بچه ها می خندیدند. حاجی هم می خندید.


برچسب‌ها: حاج ابراهیم و شیطنت, شوخی حاج همت

شهید حسین خصاف

حسین خصاف به تاریخ اول فروردین 1346 در کاشان متولد شد. او در چهارم دی ماه سال 1365 طی عمایات کربلای 4 ، بال در بال ملائک گشود. آن چه خواهید خواند ، وصیت نامه به جامانده از شهید حسین خصاف است. وصیت نامه ای که مدت کوتاهی پیش از شهادت او به رشته ی تحریر درآمده است:

وصیت نامه شهید حسین خصاف :

بسم الله الرحمن الرحیم

تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِکمْ وَأَنفُسِکمْ ذَلِکمْ خَیْرٌ لَّکمْ إِن کنتُمْ تَعْلَمُونَ

 یَغْفِرْ لَکمْ ذُنُوبَکمْ وَیُدْخِلْکمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَمَسَاکنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ ذَلِک الْفَوْزُ الْعَظِیمُ

به خدا و رسول او ایمان آورید و به مال و جان در راه خدا جهاد کنید .این کار اگر دانا باشید برای شما بهتر است تا خدا گناهان شما را ببخشد و در بهشتی که زیر درختانش نهرهای آب گوارا جاری است داخل گرداند و در بهشت عدن جاودانی منزل های نیکو اعطا فرماید ؛ این همان رستگاری بزرگ بندگان است.

سوره صف،آیات 11 و 12

با درود و سلام به امام عصر (عج) و با سلام به امام امت و به شهیدان اسلام از اول تا آخر، وصایای من تمام این سوره است که دو آیه آن ذکر شده ولی واجب دیدم که چند تذکر برای خوانندگان این وصیت بنویسم.

1- خدای متعال یک نعمت بزرگی که به ملت داده همین امام بزرگ و کبیرمان است که نائب بر حق امام زمان (عج) است. قدر این امام را بدانید که هر چه برکت برای ملت است همین امام است به سخنان آن بزرگوار گوش فرا دهید و به حرف های او عمل کنید. من چند مرتبه به دوستان گفته ام اگر ما امام خود را بشناسیم امام عصر (عج) ظهور می کند.

2- به امت اسلامی ایران به خصوص ملت شهیدپرور کاشان عرض می کنم که خط امام که همان خط امام زمان(عج) است بشناسید و دنباله رو آن باشید. نگذارید بعضی افراد که سابقه پیش از انقلابشان معلوم است بر شما مسلط شوند که این افراد انقلاب را به بی راهه می برند و منحرف می کنند.- دعا زیاد بکنید ( امام را و رزمندگان را ) ... و قرآن را بخوانید. من مدتی که به کاشان آمده بودم می دیدم که افراد خیلی به قرآن و نهج البلاغه بی اهمیت هستند. بدانید که در روز قیامت این دو کتاب از ما شکایت خواهند کرد.

4- و حرفی که برای دوستان دانش آموز دارم این است که مرا حلال کنند. من هر چه حرف زدم ، شما عمل کردید؛ هر چه بدی کردم، شما به من خوبی کردید و از معلمین محترم که نتوانستم حق شاگردی را برایشان به جا بیاورم معذرت می خواهم و حلالیت می طلبم.

هم کلاسی های عزیز! اگر نمی توانید درس بخوانید به جبهه بیایید، این جا دانشگاه است. یک چیزی می شنوید؛ باید دید. این جا محل خوب شدن است. محلی است که انسان از گناه پاک می شود.

در نظر بگیرید کسی در روز یک گناه انجام می دهد حتی زیادتر، در سال چند گناه انجام داده؟ وقتی گناهان خود را به یاد می آورم از خود شرم می کنم. 5 سال است که من به تکلیف رسیده ام ،روزی اگر یک گناه انجام بدهم می شود 1825 گناه. برادران دانش آموز مواظب خودتان باشید؛ از شما می خواهم که به دعای کمیل بروید.

کلامی برای خانواده خود بگویم: ای مادر و پدر عزیزم! شما یک عمر برایم زحمت کشیدید ولی من برای شما چه کرده ام؟ حدیثی هست که (گر می خواهی گناهت پاک شود به مادر و پدرت کمک کن) ولی من این گونه برای شما نبودم. از شما می خواهم که مرا حلال کنید، در عوض اگر من شهید راستین در درگاه خداوند بودم شما را شفاعت می کنم. انشاءالله.

والسلام


برچسب‌ها: وصیتنامه شهید خصاف, شهیدی با 1825 گناه

 

بنام خداوند بخشنده مهربان

این خواست خداست هجرت كنیم از دیارى به دیارى دیگر ، تا نابود كنیم كفر را در سرتاسر جهان هستى وپرچم خونین لا اله الا الله اسلام را بر افراشته سازیم كه درسر زمین كفر ،تا جوابى داده باشیم به هل من ناصرحسین بن على سرور شهیدان در صحراى كربلا . البته نه با شعار ونه با كلمه بلكه باید با خون سرخمان آبیارى كنیم ریشه اسلام  را ،ریشه قرآن را وپیوندمان را با خداى خویش نزدیك ونزدیكتركنیم البته اگر لیاقت داشته باشیم كه در راه خدا شهید شویم وحالا نیز من در این پایگاه اسلامى كه سپاه پاسداران باشد خدمت براى اسلام می كنم تا گفته روح خدا خمینى بت شكن را كه می گوید شما ها امید این اسلام ومملكت وسربازان هستید به اثبات برسانم .

مادرجان حلالم كن شیر پاكت را، خداوند گواه است كه تو چقدر براى من زحمت كشیدى وچقدر مرا در راه خدا تشویق نمودى . انشاءالله من در راه خدا كشته شوم وبدانكه تو مرا قربانى امام حسین «ع » وعلى اكبر داده اى. می دانم از شهادت من خوشحال می شوى زیرا كه زندگى ،در مرگ با سعادتى است كه درراه خدا باشد . من این راه را انتخاب كردم چون هدفم مسیر الى الله است وشهادت تنها وسیله براى رسیدن به آن ،ویك توصیه دارم براى شما وآن اینكه تا این لحظه كه امام امت را یارى نموده اید ودر پیروزى انقلاب سهمى داشته اید تا آخر ادامه دهید تا سرنگونى جهل ،نفاق وبا شعار اسلام مكتب ما قرآن یاور ما ،خمینى  رهبرما، آمریكا دشمن ما به نهضت ادامه دهید تا برقرارشود حكومت الله . وحال برادرانم باید پاسدار اسلام باشید وپاسدارى كنید از حریم اسلامیت ومملكت وانسانیت تانمونه بارزى باشید.

از برادرانم تقاضا دارم در این راه (اسلام )پاسدار باشند . چون مملكت ما به خون احتیاج دار كه باید بعد از ما شما رهروان حسین « ع »باشید واین راه را ادامه دهید .

 والسلام علیكم ورحمه الله وبركاته


برچسب‌ها: وصیتنامه شهید پوررشیدی, مادرجان حلالم کن

سردار رشید اسلام شهید محمد باقر پوررشید

سردار رشید اسلام شهید محمد باقر پوررشید

تاریخ‌تولد  :13/09/1339

محل تولد : آذربایجان غربی

تاریخ شهادت  : 24/9/60

محل شهادت : گیلانغرب

شهید بزرگوار «محمد باقر پور رشید» به سال 1339 در یك خانواده متوسط و مذهبی در شهر ارومیه متولد شد. تحصیلا‌ت خود را با علا‌قه واشتیاق ادامه داد و در رشته علوم تجربی موفق به اخذ دیپلم گردید. او در جلسات درس قرآن كه در مسجد تشكیل می‌شد، حضور می‌یافت و قرآن را با صوت زیبا تلا‌وت می‌كرد. در كارهای فرهنگی از قبیل خط و نقاشی و كاریكاتور و نمایش نامه نویسی، استعداد فراوانی داشت.

با شروع انقلا‌ب شكوهمند اسلا‌می،‌به صفوف پرخروش انقلا‌ب پیوست و از طریق شركت در جلسات مخفیانه ضدرژیم و تظاهرات خیابانی، فعالا‌نه در خدمت پیروزی انقلا‌ب بود. خط زیبایش زینت بخش اغلب پلا‌كارت‌های راهپیمایی می‌گردید.

از ابتدای تشكیل سپاه پاسداران به عضویت آن درآمد و در درگیری‌های منطقه اشنویه، مهاباد، بوكان، نقده، و پیرانشهر شركت، و در ادامه مبارزه علیه دشمنان داخلی و خارجی، به جبهه گیلا‌ن غرب اعزام گردید و رشادت‌های بی‌نظیر از خود نشان داد.

به علت نظم خاصی كه در كارها داشت، به شدت مورد توجه و علا‌قه همرزمان بود و اغلب به عنوان امام جماعت رزمندگان انتخاب می‌شد.

در جبهه، مسئولیت سرپرستی گروه آرــ پی ـــ جی زن ها را به عهده داشت. سرانجام در مورخه 24/9/60 در حین عملیات مطلع الفجر در خط مقدم جبهه در رویارویی با دشمن بعثی، سردار بزرگ، مردانه به خون خویش می‌غلتد و حماسه‌ای دیگر بر حماسه‌های جاویدان تاریخ اسلا‌م می‌افزاید.


برچسب‌ها: زندگینامه شهید پوررشیدی

شهید سید مرتضی آوین

"حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده‌ی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایه‌ی تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگرچه با سینما آشنایی داشته‌ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشته‌های خویش را -  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و... -  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همه‌ی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."

"با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورت‌های موجود رفته‌رفته ما را به فیلم‌سازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همه‌ی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش می‌آید عکس‌العمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعه‌ی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروز‌آباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنه‌های جنگ را ما در آن‌جا، در جنگ با خوانین گرفتیم.

گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانه‌اش خورده بود، از حلقه‌ی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصره‌ی خرمشهر برای تهیه‌ی فیلم وارد این شهر شد

"وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین‌شهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمی‌شد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانه‌روز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی درباره‌ی خرمشهر از یک هفته‌ای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جست‌و‌جوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعه‌ی حقیقت این گونه آغاز کار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوسته‌ای پیدا کرد آغاز تهیه‌ی مجموعه‌ی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز می‌گردد.

 شهید آوینی درباره‌ی انگیزه‌ی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین می‌گوید

"انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آن‌ها را به جبهه‌های دفاع مقدس می‌کشاندند

شهید سید مرتضی آوین

وظایف و تعهدات اداری:

اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرین‌شان مهدی فلاحت‌پور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشده‌ایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. می‌دانید! زنده‌ترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه می‌گذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می‌دهد.

اواخر سال 1370 "موسسه‌ی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلم‌سازی مستند و سینمایی درباره‌ی دفاع مقدس بپردازد و تهیه‌ی مجموعه‌ی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطع‌نامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلم‌برداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کم‌تر از یک سال کار تهیه‌ی شش برنامه از مجموعه‌ی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیه‌ی مجموعه‌های دیگری را درباره‌ی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعه‌ی محاصره، سقوط و باز پس‌گیری خرمشهر می‌پرداخت در ماه‌های آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامه‌ی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.


برچسب‌ها: شهید آوینی, از آوینی می گوییم

شهید احمد امینی

پدر احمد کشاورز بود. او تحصیلات ابتدائی را در روستای لاهیجان به پایان رساند. تحصیلات او همزمان با اوج گیری انقلاب شد  و درواقع مردی آمد و زنجیره ها را گشود احمد نیز دل به او داد.

احمد امینی همزمان با عملیات فتح المبین به جبهه رفت و مجروح گشت. از آن پس عملیاتی نبود که حاج احمد نشانی از آن در بدن نداشته باشد. کم کم آوازه شجاعتش در لشکر پیچید و همزمان با مرحله دوم عملیات والفجر 4 به فرماندهی یکی از گردان‌های لشکر 41 ثارالله انتخاب شد.

عملیات والفجر 8 نقطه اوج این مرد بزرگ بود. گردان 410 خاتم الانبیاء به فرماندهی او از اروند وحشی گذشت. گردان غواص موج اول حمله به شمار می رفت. حاج احمد امینی اولین شهید این گردان بود که قطره های خون پاکش ساحل خیس اروند را زینت داد.

آنچه پیش روی شماست بخشی از وصیت نامه سردار شهید حاج احمد امینی است که خطاب به مادرش نوشته است:

«... و اما تو ای مادر فداکارم که سالیان دراز برای فرزند حقیرت رنج ها کشیدی، مصیبت‌ها تحمل نمودی که می‌دانم در فراقم قرار نداری. در سختی‌ها زینب کبری(س) را در ذهنت بیار، ای مادر دلسوزم که پس از شهادتم همی باشی داغدار، سلامم، سلامم بر تو باد. می‌دانم که از جبهه آمدنم، ناراحت نیستی. مادرجان من از علی اکبر عزیزتر نیستم و اینک می دانم که یک موی علی اکبر امام حسین(ع) را به همه وجود من و فرزندان دیگرت عوض نمی کنی. پس مرا ببخش و خشنود باش که نیمی از دردهای زینب کبری(س) بر تو وزید و حرف همیشگی‌ات که می گفتی قربان دردهای دلت زینب، برایت معنی شد. انشاءالله نزد زهرای اطهر(س) رو سفید باشی. »

شهید احمد امینی

توضیح عکس : شهیدحاج احمد امینی(فرمانده گردان 410 خاتم الانبیاء، لشکر ثار الله) و شهید مهدی جعفر بیگی

شهید احمد امینی

توضیح عکس  : این عکس را در دریاچه نزدیکمان گرفته ایم امیدارم آنرا بپذیرید خداحافظ ای مادر.(دست نوشته شهید احمد امینی برای مادرش)


برچسب‌ها: وصیتنامه شهید احمدامینی, خداحافظ مادر

شهید سید محمد شریفی

شهید سید محمد شریفی   

 نام پدر :سید رسول

تاریخ تولد :1/1/1341

محل تولد : انزلی

تاریخ شهادت : 24/8/1360

محل شهادت:آمل - درگیری جنگل

 یگان اعزامی: سپاه

وضعیت تأهل:مجرد

مزار شهید : مفقود الجسد

پاسدار شهید سید محمد شریفی در اول فروردین سال 1341، همزمان با فصل رویش گل و سبزه در بستان زندگی کوچک آقا سید رسول جوانه زد و کم کم رشد کرد و شکوفا شد و عطر گل وجودش نه تنها در فضای بستان کوچک آقا سید رسول پیچید بلکه کل منطقه را فرا گرفت و معطر نمود. بله آقا سید محمد پس از سپری کردن ایام کودکی با تمام شادابی و مسرت ویژه آن دوران ، پا به مدرسه نهاد تا علم و دانش بیاموزد. وی تحصیلاتش را با موفقیت در مدارس بندر انزلی سپری کرد و همزمان با تحصیل در امر یاری پدر بزرگوارش در تامین معاش خانواده در کارگاه نجاری پدر مشغول به کار شد. سید محمد به قرآن و تلاوت آن بسیار علاقمند بود به همین سبب از دوران کودکی در کلاسهای آموزش قرآن نیز شرکت می کرد و توانست تلاوت قرآن مجید را با صوتی زیبا فرا گیرد. سید محمد با پا گذاشتن به سنین نوجوانی در حفظ و رعایت موازین مکتبی همت والایی داشت و به مطالعه کتب خصوصا مسایل دینی ، اخلاقی و احکام شرعی توجه می نمود. با آغاز قیام علنی مردم به رهبری حضرت امام خمینی(ره) علیه طاغوت او نیز به همراه دیگر امت مسلمان و زجر کشیده در جهت سرنگونی حکومت پهلوی و به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی فعالیت نمود و این در حالی بود که در شهرهای مختلف کشور نوجوانان و جوانان توسط رژیم منحوس پهلوی بخاک و خون کشیده می شدند ، سید محمد شریفی به همراه دیگر جوانان مسلمان و با در نظر گرفتن جو ناجور فرهنگی حاکم در بندر انزلی ، فعالیت مذهبی و سیاسی چشمگیری داشت.

بعد از مدتی او را که مرد جنگ و جهاد بود جهت اموزش عملیات جنگل به منطقه 3 چالوس اعزام کردند که در ان جا پس از یک دوره اموزش ابتدایی و کوتاه مدت با دیگر برادران پاسدار جهت یک سری عملیات پاکسازی به جنگلهای آمل اعزام شد و او که در گروه کمین وارد عمل شده بود زودتر از دیگر برادران به وسیله تیری که از لابه لای درختان جنگل به سوی او شلیک شده بود در تاریخ 24 /8 /1360 به شهادت رسید و ندای حق را لبیک گفت .

اما منافقین به این اکتفا نکرده و جسد او را که بر جای مانده بود سوزانده و نابود کردند .

 یاد و خاطره اش همیشه عزیز و گرامی باد

پی نوشت ‍ : عنوان مطلب از وصیت نامه شهید حسن طلوعی انتخاب شده ‍ ؛ جسم و تن ما بر باد رفتنیست :: این راه و رسم ماست که بر یاد ماندنیست .

منابع :

وبلاگ شهید سید محمد شریفی       

بنیاد هابیلیان

 


برچسب‌ها: شهید مفقودالجسد, شهید محمد شریفی, سید محمد

شهید محمدرسول رضائی

در تشییع جنازه ی من پرچم آمریكا را به آتش بكشید تا مردم بدانند من ضدآمریكایی و تابع ولایت فقیه هستم.

در تشییع جنازه شهید محمدرسول رضائی، دانش آموز 13 ساله مدرسه راهنمائی امیركبیر اسدآباد همدان صحنه‌ ای رخ داد كه تا كنون شاید در تشییع هیچ شهید دیگری از شهرها و حتی كشور اتفاق نیفتاده بود و دیگر هیچ گاه تكرار نشد.

در مراسم تشییع پیكرش، پرچم آمریكا بدست همكلاسی هایش به آتش كشیده شد.محمدرسول به دوستانش وصیت كرده بود؛  ...در تشییع جنازه ی من پرچم آمریكا را به آتش بكشید تا مردم بدانند من ضدآمریكایی و تابع ولایت فقیه هستم.

 


برچسب‌ها: شهید 13 ساله, وصیتنامه شهید رضائی

شهید گمنام!

نام: گمنام

شهرت: آشنا

 نام پدر: روح الله

ت ت: یوم الله

 محل شهادت: جاده ی ایران - کربلا

دلم می خواهد بدانم کیستی و از کجا آمده ای؟ به دنبال نشانه ات خانه به خانه می رویم تا که نشانه ی خانه ی مادرت را به ما می دهند! می دانم که نمی پرسی کدام مادر، او را که سال هاست می شناسی. او که در نگاه اول به پیکر گلگونت در دلش یقین حاصل شد که تو فرزند او نیستی! تو ابوالقاسم او نیستی! ولی نمی دانم چه سبب شد تا تو در دلش جای گرفتی به اندازه ای که حتی بعد از برگشتن ابوالقاسم مهرش به تو کمتر نشد.

مادرت را ملاقات می کنیم. مادری که چروک های دستانش نشان از الفتی دیرینه با کار و تلاش دارد و چهره ی نورانی اش گویای ایمان محکمی است و لیاقت «قربانی دادن » دارد.

مادر نفس گرمی داشت. نشان تو را از او می پرسیم و این که چگونه شد تو را به جای فرزندش قبول کرد؟ مگر فرزندش ابوالقاسم را نمی شناخت؟ ! مادر ماجرا را این گونه تعریف کرد:

انگار همین دیروز اتفاق افتاد. ماه شعبان بود که جنازه ای گمنام را آوردند. شناختم که ابوالقاسم نیست. اما باز هم به دنبال نشانه ای گشتم تا شاید نشانی از ابوالقاسم در وجودش پیدا کنم. حتی جوراب هایش را در آوردم. انگشت شصت او با انگشت پسرم فرق داشت. نمی دانم که چه شد به دلم افتاد او را بپذیرم و شاید تقدیر این بود که پیکر او به دست ما به خاک سپرده شود.»

مادر با گفتن این جمله سکوت کرد و سپس آرام آرام چشمانش خیس شد. با بغضی در گلو ادامه داد:

«پانزده روز گذشت، ماه رمضان بود و ما هنوز لباس ماتم به تن داشتیم که پیکر گلگون شهید دیگری را با نام و نشان ابوالقاسم برایمان آوردند! من به همراه پدرش برای شناسایی بدن پسرم به سردخانه رفتیم. با یک نگاه تن پاره پاره ی ابوالقاسمم را شناختم. با قاطعیت گفتم: این دیگر پسر خودم است. پدرش هم وقتی پیکر او را دید صورتش را با دستانش پوشاند و کمر به دیوار گذاشت و آرام آرام گریه کرد. زیر لب می گفت: کدام صیاد کبک مرا زد؟ ! کبک من خیلی زرنگ بود!

خدا خودش می داند این گمنام در نظر ما چه عزتی داشت که تا یک سال هر روز، اول بر سر تربت او می رفتیم و بعد بر سر تربت ابوالقاسم. اگر چیزی خیرات می کردم هر چند اندک، بین هر دو تقسیم می کردم. بعدها فهمیدم امتحانی بود که باید پس می دادیم و گمنام وسیله ای برای امتحان ما شد.

شبی در خواب دیدم که پسر دیگرم محمود برگه ی «طرح لبیک » را به من داد تا برایش امضا کنم. پدرش راضی به جبهه رفتن او نبود. و من گفتم: به جای پدرت عوض یک امضا، دو امضا می کنم و پای برگه را دو بار انگشت زدم. وقتی که ابوالقاسم را آوردند. فهمیدم که تعبیر دو امضا در خواب چه بود و باورم شد که مادر دو شهید شده ام.»

مادر باز هم اشک ریخت. مادر حتی گفت: «مراسم با عظمتی که برای «گمنام » گرفتیم برای عزیز خودمان نگرفتیم.»

بغض گلویمان را می فشرد.

خدایا! تنها تو می توانی برای «گمنام » ، «مادری آشنا» قرار دهی! چرا که تنها مامن غریبان تو هستی!

«گمنام » چقدر پیش غریبان «آشنا» شد که در خواب گفت: من بر سر سفره ی شهید جوکار مهمانم.

ای آشنای گمنام! تربتت نه تنها برای مادر ابوالقاسم که برای همه ی مردم شهرم و برای همه ی دل سوختگان و عاشقان منزلگاهی آشناست.

ای گمنام، خدا خواست که در غربت آشنا باشی! اما دریغا! دیر زمانی است که شیعیان هر مشت از خاک «مدینة النبی » را می بویند و به دنبال تربت مادرشان فاطمه (س) می گردند و چون مایوس می شوند دست به دعا برداشته، زمزمه می کنند: «اللهم کن لولیک... »


برچسب‌ها: مادر شهیدگمنام, شهید گمنام

شهید تحفص برادر جلال شعبانی

شهید تحفص برادر جلال شعبانی ایل

ولادت: 1351 ـ همدان

میزان تحصیلات: دانشجوی رشته حسابداری

سمت: بسیجی

مدت حضور در تفحص: بیش از سه ماه در مناطق عملیاتی سومار ـ مهران

تاریخ و محل شهادت: 30/6/1374 در منطقه عملیاتی قلاویزان مهران

علت شهادت: انفجار مین

محل دفن: باغ شهادت (گلزار شهدای همدان)

 

 جستجوگر نور، دانشجوی شهید جلال شعبانی در سال 1351 در روستای آق‌تپّه نشر همدان دیده به جهان گشود. وی در سن 6 سالگی همراه خانواده‌اش به همدان هجرت كرد. در سال 1371 موفق به اخذ دیپلم گردید.

شهید جلال شعبانی از همان ابتدا فردی پرشور و فعال بود و همواره در جهت تزكیه نفس و تعالی روح خویش تلاشی پی‌گیر داشت.

او چهره‌ای شاداب و نورانی داشت و در برخورد با دوستان، صمیمی و گرم بود. چهره گشاده‌اش در برخوردها محبوبیت خاصی در دوستان ایجاد نموده بود. یك‌بار در سال 66 به پادگان قهرمان همدان جهت آموزش نظامی اعزام شد ولی پس از اتمام دوره،‌ به علت كمی سن از اعزام به جبهه‌ها ممانعت شد. روح ایثارگر و متعالی جلال همواره در تكاپو بود و لحظه‌ای آرامش نداشت تا اینكه بعد از انجام خدمت سربازی، خود را برای كنكور و راه یافتن به سنگر دانش آماده ساخت و در این راه نیز همیشه موفق شد. از آن‌جا كه جلال سعی داشت در تمام سنگرها حضور داشته باشد در فاصله بین دو مرحله كنكور سال 74 توسط نمایندگی كمیته جستجوی مفقودین ستادكل نیروهای مسلح در همدان به   قرارگاه غرب مستقر در ایلام و از آن‌جا به منطقه عمومی سومار اعزام شد و مجدداً برای شركت در مرحله دوم كنكور به همدان بازگشت و با موفقیت در این آزمون، دوباره به سنگر تفحص برگشت. اگرچه یقین داشت كه در كنكور موفق شده است ولی گویی راه اصلی خویش را در تلاش مقدس برای یافتن پیكر مقدس شهدا و پیوستن به آنان یافته بود و سرانجام در گرماگرم ظهر پنج‌شنبه 30/6/74 چون سرورش امام‌حسین (ع) سر خویش را در راه خدا تقدیم نمود و در برخورد با سیم تله مین‌والمرا بازمانده از یزیدیان عراق به ملكوت اعلا پیوست.

او را در حالی یافتند كه دست راست وی تنها عضو باقی‌مانده از بدنش بود به حالت احترام بر روی بدنش قرار گرفته بود.

آری او با احترام به مولا و مقتدای خود ـ حضرت اباعبدالله ‌الحسین (ع) به محضر ربوبی شتافت و با خون سرخ خویش،‌ بار دیگر مشام عاشقان شهادت به عطر دل‌انگیز روح‌بخش شهادت را معطر نمود.  

 

لحظه شهادت

به نقل از برادر: مهدی نوری

   پنج‌شنبه مورخ 30/6/1374 پس از اقامه نماز صبح، نشسته بودیم و بچه‌ها هر كدام در افكار خود غرق بودند. در همین حال رو به بچه‌ها كرده و گفتم:‌ از هر مقری در منطقه‌های غرب و جنوب،‌ خبر شهادت یا مجروحیت یكی از اعضاء تفحص به گوش می‌رسد. اما امروز دیگر نوبت ماست. صحبت روی همین موضوع ادامه داشت. پس از صرف صبحانه، عازم پای كار شده و با بیل مكانیكی كار دیروز را ادامه دادیم. بایستی كانال‌ها و سنگرها را بیل می‌زدیم. حدود ساعت 11 صبح بود كه پیكر مطهر شهیدی از تبار عاشورائیان، نمایان شد...  

   صدای صلوات و شكرگزاری گروه، فضا را عطرآگین ساخته بود. این شهید بزرگوار كه متعلق به لشكر 14 ثارالله كرمان بود، آن روز را برای ما متبرك گردانید. در حال جمع آوری بقایای پیكر شهید، متوجه جلال شدم كه شانه‌‌هایش تكان می‌خورد و همراه با اشك‌هایش،‌ شكر خدا را بر زبان جاری می‌ساخت. كار همچنان ادامه داشت. نیم ساعتی نگذشته بود كه ناگهان صدای انفجاری در فضای منطقه پیچید. خود را سریعاً‌ به محل انفجار رساندم. پیكری غرق به خون روی زمین افتاده بود. جلال را دیدم كه پیش پایش فرشی از نور گسترده شده بود تا به عرش خدا. او رقص در برابر مرگ را عملی می‌ساخت. در حالی‌كه اشك از چشمانم جاری بود،‌ دیدم دست راست جلال، كه تنها عضو سالم از جسم پاره‌پاره‌اش بود،‌ به حالت احترام و با آرامش خاصی بر روی سینه‌اش افتاد و روح مطهرش،‌ به سوی حضرت دوست شتافت.

   جلال همانند مولایش حسین(ع) بدون سر، با سینه‌ای سوراخ و دست و پایی قطع شده بسان پرنده‌ای عاشق و خونین به سوی معشوق پر كشید و ما زمینیان را در حسرت وانهاد.

   آری شهید "جلال شعبانی" خالصانه قدم در راهی پر مخاطره نهاد و با شهادتش فریاد زد:‌ "در باغ شهادت باز، ‌باز است." جلال مظلومانه شهید شد اما به بهایی بزرگ،‌ شهادت در راه خدا! و شهادت در این روزگار نعمتی نیست كه به هر كسی عطا كنند.  

                                           روحش شاد و راه مقدسش پر رهرو باد.


برچسب‌ها: سلام شهید به مولا, شهدای تفحص

حاجی صالحی

حاجی صالحی گردان تخریب هم از آن حاجی‌های باصفایی بود كه در خیلی از تیپ و گردان‌ها پیدا می‌شدند. «علی‌اصغر صالحی» كه به حاجی صالحی معروف بود، ریش و موی سفید نداشت؛ اما در گردان پیش بچه‌های شانزده هفده ساله تخریب جای پدر همه بود.

بهار سال 63 اولین‌بار او را در اردوگاه «شهدای تخریب» دیدم كه فكر كردم مثل بعضی از سن و سال دارها برای كارهای تداركاتی آمده، اما معلوم شد كه برای تخریب آمده و او را بچه‌های «مسجد فاطمیه» نظام‌آباد كه از قدیمی‌های گردان بودند به آنجا آورده‌اند.

 

عکس:نمازخانه اردوگاه شهدای تخریب، ایستاده از راست؛ شهید صالحی در کنار شهید اسدی

 

كم‌كم فهمیدیم كه حاجی از آن رزمنده‌های قدیمی است كه مدت‌ها در غرب بوده و از آن عقب‌تر هم از روزی كه انقلاب پیروز شده یكسره در بسیج مسجد و امور خیر بوده كه برای بچه‌های مسجد هم پدری كرده و هم امور بسیج و شهدا را در مسجد بر عهده گرفته است. یك چیز دیگری نیز از حاجی به ما می‌گفتند، ولی ما با آن سن و سال دبیرستانی، خوب نمی‌فهمیدیم و آن اینكه حاج صالحی چهار دختر دارد و كارمند شیلات است و زندگی نسبتاً مرفهی دارد، ولی همه این‌ها را گذاشته و به جبهه آمده و می‌خواهد تا آخر بماند. آن‌قدر به حضور در جبهه معتقد بود كه مسئولیت‌های مختلف محل كار را رد كرد تا با فراغ بال به جبهه بیاید.

حاجی خیلی باصفا بود. لحن شیرین او با خلق باصفا كه همراه می‌شد معجون خاصی می‌شد كه هنوز بعد از سال‌های سال

آن شیرینی در جان و دل بچه‌های تخریب كمرنگ نشده است. تكیه‌كلام‌های خیلی ساده‌ای داشت كه از زبان او خیلی دلنشین بود «سخن نباشد» و «یعنی چه» برای معرفی او در آن سال‌ها كافی بود كه گاهی در اوج سختی‌ها و مشقت‌های جنگ شنیدن این كلمات از زبان او خستگی را از تن می‌برد.

حاجی با آنكه دو برابر فرمانده خود سن داشت و فرمانده هم گاهی مراعات سن و سال و زندگی او در تهران را می‌كرد و شاید برخی از مأموریت‌ها را به غیر او می‌سپرد، اما جنگ را جور دیگری می‌دید؛ آن‌طوری كه برای عملیات برون‌مرزی با چند صد كیلومتر پیاده‌روی در كوهستان‌های‌ كردستان عراق هم آمد و با لباس‌های كردی و شال دور كمر تیپ دیگری پیدا كرد. از آنجا كه به سلامت برگشت، راهی جبهه جنوب برای كربلای 5 شد كه مزد خود را در اینجا گرفت.

حاجی صالحی

«محمد اسحاقی» كه آن روزها و شب‌ها را خوب به یاد دارد، از لحظه حادثه شهادت حاج صالحی می‌گوید: «با حاج صالحی و چند نفر دیگر در منطقه كانال ماهی مین‌كاری داشتیم كه مین‌های ضد تانك را برای جلوگیری از پاتك زرهی عراق كاشتیم. تمام شب را كار كردیم و مین‌ها هم سنگین بود و خسته شدیم. از ما بیشتر هم حاجی خسته شد، ولی با شوخی‌هایش روحیه می‌داد. صبح كه آفتاب زد خواستیم به عقب برگردیم كه خمپاره‌زنی دشمن شدت گرفت كه در حال دویدن خمپاره‌ای آمد و حاجی در پشت من از ناحیه كمر تركش خورد كه حالش خیلی بد نبود و در همان حال شوخی می‌كرد. او را سوار آمبولانس كردیم و به خیال اینكه او را چند روز دیگر می‌بینیم، در مسیر بازگشت خودمان هم توجه به اطراف نكردیم. وقتی به عقبه برگشتیم معلوم شد دقایقی بعد از حركت آمبولانس آن‌ها را در «سه راه مرگ» با موشك زده‌اند و از حاجی چیزی نمانده است.»

عکس:از چپ؛ شهید صالحی در کنار شهید حسن هادی

آنچه از او ماند استخوان‌های پاكش بود كه پانزده سال بعد تشییع شد و در روستای «ابراهیم آباد» اراك به خاك سپرده شد. او آنقدر باصفا بود كه ما امروز بعد از سال‌های سال از سر ارادت و علاقه جملات ناقصی در وصف او می‌گوییم. یاد او با همین بضاعت ناچیز گرامی باد. او در وصیت‌نامه‌اش نوشت: «خدایا توفیق عنایت بفرما كه بتوانم در كشتی نجات حسین(ع) از قید و بند خودخواهی و هوس‌ها آزاد شوم و امیدوارم كه لیاقت آن را داشته باشم كه با خدا معامله كنم. به همسر و فرزندانم توصیه می‌كنم پیرو ولایت‌فقیه باشند و همیشه از اسلام و قرآن دفاع كنند.» وقتی حاجی شهید شد فرزند پنجم او تنها چهار ماه داشت.

آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند

فرزند و عیال و خانمان را چه كند


برچسب‌ها: شهید صالحی, لبخند حاجی, شهادت با لبخند

قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس

مترجم سایت